انشابیست

سلام خوش آمدید

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پایه هفتم» ثبت شده است

مقدمه: آسیب رسیدن هر نقطه از اعضای بدن انسان موجب درد و مریضی می شود که دندان درد نیز یکی از همان دردهایی است که بسیار تحمل کردن آن سخت و دشوار می باشد.

تنه انشا: دندان عضوی از بدن برای جویدن و خوب هضم کردن غذا است که در دهان قرار گرفته و انواع و اقسام مختلف دارد. مثل دندان آسیاب و نیش و پیشین که هر کدام وظیفه ایی را برعهده دارند و این ها نیز نشانه ی تدبیر بی کران خداوند است که برای تک تک انسان ها این قابلیت را قرار داده است. ما در سن۶ ماهگی اولین دندانمان از لثه بیرون می آید که تا سن ۹ سالگی یا حداگثر۱۰ سالگی دندان های شیری داریم و بعد از آن دندان اصلی رشد می کند. به طوری که ما از همان سن۳ سالگی درد دندان را تجربه می کنیم و تا آخرین دندانی که در دهانمان وجود دارد این درد همراه ما است. دندان روی لثه ما وجود دارد و عصب در تمام اعضای ما رشته های آن منشعب شده و در زیر دندان ها نیز مشهود است. زمانی که دندان ما درد می کند این درد در تمام عصب پخش شده به گونه ایی که تمام اعضای بدن درد می کند و در تمام گوشت و استخوان رسوخ کرده و آدمی را سرشار از درد می کند. تحمل این درد بسیار سخت است و صبر بسیار زیادی را می طلبد. من به شخصه درد دندان را به عنوان یکی از دردهای بسیار وحشتناک و طاقت فرسا می دانم و تحمل این درد را ندارم و همیشه بلافاصله بعد از شروع درد هر چه سریع تر به دندان پزشک مراجعه می کنم و آن را ترمیم یا می کشم. نتیجه گیری: چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار هر عضوی که درد بگیرد مانند تکه های پازل سایر نقاط بدن را نیز مختل می کند و موجب می شود دیگر اعضای بدن نیز درد بگیرد و به درستی وظیفه ی خود را انجام ندهند. درد دندان نیز از این قضیه مستثنی نمی باشد.

  • ۰ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۸ ، ۱۴:۲۵
  • انشا بیست

متن حکایت: «شخصی خانه به کرایه گرفته بود. چوب های سقف بسیار صدا می داد. به خداوند خانه از بهر مرمّت آن سخن بگشاد. پاسخ داد: چوب های سقف ذکر خدا می کنند. گفت: نیک است؛ اما می ترسم این ذکر به سجود بینجامد.» عبید زاکانی

بازنویسی حکایت: شخصی خانه ایی اجاره گرفته بود. اما چوب های سقف بسیار صدا می داد. مرد به صاحب خانه مراجعه کرد و برای بازسازی سقف خانه با او حرف زد. صاحب خانه در پاسخ به سخن مرد گفت: چوب های سقف، ذکر خداوند می کند. مرد مستاجر گفت: درست است اما من می ترسم که این ذکر به سجده برسد. جمله آخر این منظور را به دنبال دارد که این پشت گوش انداختن ها و بهانه آوردن ها در نهایت به ریزش و فرود آمدن سقف بر زمین خاتمه می یابد. (بیشتر…)

  • ۰ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۸ ، ۱۴:۱۹
  • انشا بیست

«شخصی شتر، گم کرد. سوگند خورد که اگر شتر را پیدا کند آن را به یک درم بفروشد. چون شتر را یافت از سوگند خود پشیمان شد. برای آنکه سوگند خود را نشکند گربه ای را در گردن شتر آویخته و بانگ زد: که چه کسی می خرد؟ شتری را به یک درم و گربه ای را به صد درم. اما هر دو را با هم می فروشم. شخصی آنجا بود؛ گفت: این شتر ارزان بود؛اگر این گربه را در گردن نداشت» شخصی شتر خود را گم کرده بود. قسم خورد که اگر شتر خود را پیدا کند آن را به یک درم بفروشد(به ازای مبلغی بسیار ناچیز) اما بعد از مدتی که شتر خود را پیدا کرد از قسم و قول و قرار خود پشیمان شد. کمی فکر کرد و نقشه ایی کشید. اینگونه که گربه ایی را در گردن شتر آویخت و فریاد زد که چه کسی این را می خرد؟! شتر را به یک درم می فروشم و گربه ای را به صد درم! اما هر دو را با هم می فروشم. شخصی آنجا بود گفت: این شتر ارزان است اما اگر گربه ای به گردن آن آویخته نبود.

  • ۰ نظر
  • ۰۸ اسفند ۹۸ ، ۱۸:۱۶
  • انشا بیست
تصویری را در ذهن خود ایجاد کنید و از قدرت تخیل خود بهره بگیرید پایه هفتم صفحه۸۶

چشم هایم را می بندم و به آینده فکر می کنم، آینده ایی که دور نیست. شاید خیلی زود آینده به در خانه هیمان بکوبد و نوید آمدنش را دهد. این بار که چشمانم را باز می کنم در بیابانی بی آب و علف که زمین از تشنگی زیاد ترک هایی به بزرگی کف دست برداشته است را می بینم. آفتاب سوزان بر فرق سرم می تابد و با دیدن بیابان و گرمای شدید عرق از سر و صورتم می چکد. ترس تمام وجودم را می گیرد می دوم تا که شاید به آبادی برسم با سرعت خودم را به نهری که از دور هاله ایی از دود و آتش دیده می شود می رسانم. اما با هرچه نزدیک شدن به آنجا، احساس ترس بیشتر وجودم را می گیرد زیرا از شهر چیزی جز صدای سوختن چوب ها در آتش شنیده نمی شود. بله درختانی که چیزی از آن ها جز شاخه های خشک که نصف آن سوخته است باقی مانده است. با وحشت عقب می روم و به سمت خانه ها می دوم، صدای ناله ی یک نفر مرا به سمت خانه ایی می کشاند گویی انسانی در آن ساکن است. در را با صدای قیژی باز می کنم مردی با موهای بلند که مگس ها در اطرافش می چرخند می بینم که در گوشه ایی افتاده و با صدای که انگار به زور از گلویش خارج می شود می گوید:آب! تشنه؟ آب با دیدن این صحنه به عقب می روم و در خانه های دیگر را باز می کنم که با چنین اتفاق هایی بار دیگر مواجه می شوم. مادری که لب هایش ترک خورده و کودکی که صدای گریه اش کم کم، کم رنگ می شود و در نهایت برای همیشه ساکت می شود آدم هایی که برای یک لیوان آب به یکدیگر حمله می کنند و برای یک جرعه آب یکدیگر را می کشن، از بودن و تصور آینده با صدای بلند فریاد می زنم تا شاید از خیال بیرون بیایم اما فایده ایی ندارد. آینده ی دور ما خیلی به ما نزدیک است! دریایی وجود ندارد و سراب همه جا را گرفته. مردم هر کدام از فرط تشنگی یا مرده اند یا برای یک قطره آب یکدیگر را می کشند. همه جا را زباله ها پوشانده اند و کوهی از زباله است که تنها به چشم می خورد و کثیفی و مگس ها و بوی تعفن و زننده همه جا را پر کرده است. با سرعت می دوم از دور دریا می بینم، سرعتم را که بیشتر کردم متوجه می شوم چیزی جز سراب ندیده ام یا که نه، سراب نبود، روزی آنجا دریاچه ایی وجود داشته در حالی که آن خشک و خالی شده و خشکی و بی آبی همه جا را در برگرفته است. (بیشتر…)

  • انشا بیست
انشا از زبان ابر پایه هفتم

قطره آبی بودم در دریاچه ای آرام که با وزش باد از سویی به سوی دیگر می رفتیم مانند گهواره ایی بود و در کنار دوستانم شاد و خوشحال بودم. برای خودمان بازی می کردیم و از غم دنیا به دور بودیم. در یکی از روزهای گرم بهاری، زمانی که آفتاب سوزان، مستقیم می تابید و سطح دریاچه را گرم کرده بود، احساس گرما کردم، حس کردم که در حال متلاشی شدنم، هر چقدرکه دست دوستانم را محکم تر می گرفتم، فایده ایی نداشت. آفتاب بی رحمانه می تابید و مرا از خانه ام جدا کرد. از آن گهواره ی دلنشین و از دوستان همیشه خندانم، تکه های متلاشی شده ام تبخیر شد و به آسمان ها رفت. سیر طولانی را طی کردم، آن بالاها که رسیدم، خیلی سرد بود از این پایین ها که خیلی گرم بود ناگهان به جایی رفتم که سرما تمام جانم را به هم چسباند اما به شکلی دیگر و در کنار قطره های دیگر که مثل من و سرگذشتی به مانند من داشتند. در کنار هم قرار گرفتیم اما با لباسی جدید و قیافه ای جدید، تجربه ای بسیار شگفت انگیز بود بود. آنجا کمی با دوستان دیگر آشنا شدم، باد آنجا هم ما را به بازی می گرفت، به طوری که غم جدایی را فراموش کرده بودم و آن بالاها برای خودم، خوشحال و شاد بودم. یک روزی یکی آمد و گفت شما دیگر ابر شده اید و آماده ی بارش هستید تا خواستیم بفهمیم چه شد و چه گفت صدای گوش خراشی آمد و همه جا روشن شد. همه ی ما به اصطلاح ابرها به هم برخورد کردیم و از این برخوردها همه ما عصبانی شدیم و دردمان گرفت و این عصبانیت منجر شد که رنگمان از سفیدی به سیاهی تبدیل شود. دعوا چند ساعتی طول کشید. عده ایی از درد زیاد گریه اشان گرفت و عده ای دیگر تنها برهم برخورد می کردند و صدای فریادشان آسمان را به لرزه می کشاند. من نیز در آن گیر و دار اشک شدم و دوباره از آن بالاها جدا شدم و باز آن مسیر ترسناک و تغییرات را تجربه کردم. اما این بار نترسیدم زیرا می دانستم این چرخه ی زندگی است و اگر نباشد نه ابری خواهد بود و نه قطره ی آبی

(بیشتر…)

  • انشا بیست
انشابیست

توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات